الشيخ أبو الفتوح الرازي

320

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

وَ أَنَّ اللَّه يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ ( 1 ) ، و « بعث » فرستادن پيغامبران باشد فى قوله : وَلَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا ( 2 ) . و « بعث » برانگيختن و تحريض باشد ، يقال بعثته ( 3 ) على كذا اذا حرّضته عليه . آنگه شما را به روز برانگيزد از خواب * ( لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى ) * ، تا اجل معلوم را و آن انفاس شمرده را به سر برند پس آنگه مرجع و بازگشتتان ( 4 ) با او بود ، پس خبر دهد شما را به آنچه كرده باشيد و اين آيت نيز بر سبيل تنبيه گفت مكلَّفان را بر انواع نعم و ( 5 ) تنبيه بر احوال ايشان . و آنگه خداى تعالى به شب و روز بر احوال ايشان مطَّلع است ، اگر به شب خفته باشند و اگر به روز بر كسب باشند و بر عمل . پس به عاقبت بميراند ايشان را و آنگه برانگيزد تا هر كسى را به سزا جزاى دهد بر وفق عمل او تا مكلَّفان چون اين بشنوند و انديشه كنند ايشان را داعى باشد بر ( 6 ) طاعت و صارف باشد ( 7 ) از معصيت . به صلاح نزديك شوند و از فساد دور شوند ( 8 ) . * ( وَهُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِه ) * ، حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه خلقان همه اسير و مقهوراند ( 9 ) و او بر بالاى ايشان نه به معنى جهت قادر است ايشان را بل بمعنى قوّه و قهر و غلبه و علوّ و قدرت بر ايشان يعنى فرمان او بالاى فرمان ايشان است و * ( يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً ) * ، و بفرستاد بر شما از فرشتگان حافظانى كه اعمال شما نگاه مىدارند و « حفظه » جمع حافظ باشد و از جملهء جموع فاعل يكى فعله باشد ، ككاتب و كتبه و سافر و سفرة و بارّ و برره [ 79 - پ ] و خازن و خزنه نظيرش در معنى . وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ ( 10 ) ، و قال الشّاعر و قيل انّه لعمر بن الخطَّاب ( 11 ) : و من النّاس من يعيش شقيّا جاهل القلب غافل اليقظه و اذا كان ذا وفاء و رأى حذر الموت و اتّقى الحفظة انّما النّاس ( راحل و مقيم ) فالَّذي بان للمقيم عظة

--> ( 1 ) . سورهء حج ( 22 ) آيهء 7 . ( 2 ) . سورهء نحل ( 16 ) آيهء 36 . ( 3 ) . اساس : بعثه ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 4 ) . مج ، وز ، مت : بازگشت شان . ( 5 ) . مج ، وز ، لت : او . ( 6 ) . مج ، مت ، وز ، لت : با . ( 7 ) . مج ، مت ، وز ، لت : بود . ( 8 ) . آف : باشند . ( 9 ) . مج ، مت ، وز ، لت : اويند . ( 10 ) . سورهء انفطار ( 82 ) آيهء 10 . ( 11 ) . مج ، مت ، وز شعر .